تو آمدی که تا گره ز کار عشق وا کنی – شور

تو آمدی که تا گره ز کار عشق، وا کنی

تو آمدی که حاجت فرات را روا کنی

 

تو دست می‌بری در آب تا عنان بگیری‌اش

تو آمدی شریعه را به غمزه جابه‌جا کنی

 

نهایت سقایتی؛ تو کوه استجابتی

تمام دشت آب می‌شود اگر دعا کنی

 

ز فیض مانده بود خاک علقمه، تو آمدی

که این سواد مرده را زمین کربلا کنی

 

تو آب‌دیده می‌شوی میان تیغ و نیزه‌ها

که تا امیر خویش را برادرم صدا کنی

 

حساب خلق پاک می‌شود به لطف تو اگر

حساب دست خویش را ز پیکرت جدا کنی

دیدگاهتان را بنویسید