سخته برای مادری که ده‌تا جوون دور و برش بود – زمینه

سخته برای مادری که

ده‌تا جوون، دور و برش بود

سایه‌ی زینب و حسینش

توو زندگی، روی سرش بود

تنها بشینه توو عزای

هرکی براش بال و پرش بود

 

ای یادش‌به‌خیر با علی‌اکبر

می‌رفتم سر قبر پیمبر

شد شیرین‌ترین لحظه که قاسم

زبون باز کرد می‌گفت: مادر

 

فهمیدم اُمّ بی‌بنینم

وقتی از آسمون، شهاب ریخت

وقتی که کاروانو دیدم

قلبم با دیدن رباب ریخت

اشکام شده شبیه وقتی

از مشک پاره‌پاره، آب ریخت

 

برگشت از سفر عمّه‌ی سادات

مشک خونیو آورده سوغات

می‌گه مشکتو رها نکردی

الهی مادرت فدای دستات

 

دیدم خودش شده علمدار

زینب با قامت خمیده

از قتلگاه به روی دوشش

بار امانتو کشیده

از بوسه‌ای که زد به روی

رگ‌های شاه سربریده

 

زینب دیده شاه، لحظه‌ی آخر

زیر دست و پا می‌زنه پرپر

زینب می‌گه: شاه به زیر خنجر

با لب عطشان می‌گفت: مادر

 

من بنده‌ی خدا شدم با

اللهُ اکبر اباالفضل

از هَمّ و غم رها شدم با

امداد مادر اباالفضل

راه نجات عاشقاشه

روی منوّر اباالفضل

 

شور زندگیم، یاد اباالفضل

ساغر، کربلاست؛ باده، اباالفضل

توو هر همّ و غم می‌خونه لب‌هام

ناد علی و ناد اباالفضل

دیدگاهتان را بنویسید